بخشی
از
بنمايههای
خشونت
در
تبهکاران
خلافکاری يک پديدهی نسبی است که در هراجتماعی به نسبت پسماندگی فرهنگ، در نتيجه نسبت به بیدادگری، در آن جامعه پديدار میشود. فرهنگ مردم ارزشهايی هستند که از بينش درونی آنها تراوش کردهاند و بازتاب آن در کردار آن مردم نشان داده میشود. نمونه: مردمی که با پديدههای هستی پيوند دارند، خرمی و سرسبزی گيتی از نهادهای فرهنگ آنها هستند آنها سرزمينهايی را درختکاری میکنند تا با اين کردار در زندگی خود، که با زندگی همگان پيوند دارد، شادی ايجاد کنند. مردمی که به ارادهی الله خلق شدهاند، پديدههای هستی تنها برای تصرف آنها وجود دارند، آنها زيبايیهای زندگی را در ثروت میشناسند، آنها درختهای کهن را میبرند تا به پول برسند، چون هستی آنها با درخت پيوندی ندارد. البته میتوان براساس معياری بررسی کرد که در چه زمان و چه مکان درختکاری يا درختبريدن پسنديده يا تبهکاری است ولی بيشترين کردارها، بدون بررسی، از جهانبينی کنندهی کار سرمیزند.
درست است که بيشترين مردم ايران مسلمان هستند ولی مسلمانی هريک بستگی به آميختگی بينش او با معيارهای اسلامی دارد. اين است که پيروی هر مسلمان از احکام اسلامی يکسان نيست و حتا به آسانی نمیتوان ايمان آنها را از راه کردار آنها سنجيد. يعنی مسلمانی که شراب مینوشد و عبادت نمیکند، نشان آن نيست که او برای جهاد اسلامی يا اجرای احکام قصاص آمادگی نداشته باشد، چون او خلاف عقيدهی خود کارهايی را میکند، شايد احکام اسلام برخلاف بينش او نباشند. يا کسی که پيوسته به عبادت الله در کار است، نشان نمیدهد که او بتواند برای بريدن دست مجرمی آمادگی پيدا کند، چون او اطاعت را در عبادت پذيرفته است، شايد آزار دادن ديگران در بينش او ناپسند باشد. خلافکار يا تبهکار، برای اينکه وجدان خود را برای خلافکاری آماده سازد، کارکرد خود را با معيارهای عقيدهی خود میسنجد نه با مجازاتی که برای آنها نوشته شده است. يعنی نمیتوان گفت هرکس که دستبريدن دزد را ستمکاری میداند خواستار دزدی کردن است يا آنکس که بريدن دست دزد را سزوار میپندارد خودش از دزدی پرهيز میکند.
در اين گفتار اندازهی اعتقاد و اطاعت يک مسلمان مورد بررسی نيست بلکه سخن از اندازهی ميعارهای اسلامی است که در ساختار بينش فرهنگی يک ايرانی فرو رفتهاند. يعنی ممکن است يک ايرانی که با بينش اسلامی به جهان هستی مینگرد، با همين معيارهای اسلامی، خود را مارکسيست بپندارد ولی در کردارش او مارکس را مسلمان میکند نه اينکه خودش بينش مارکسيستی پيدا کرده باشد.
درست است که در همهی جامعهها کم و بيش تبهکاری، يا بهتر بگويم کرداری که بر پديدههای جاندار يا بیجان ستم وارد میآورد، ديده میشود ولی اندازهی خشمی که در آزار ديگران به کار میرود بستگی به سختگيریی الاهانی دارد که در تصور آن مردم حاکم هستند. خشونت در کردار مردم نموداری از خشم الاهان آنها است.
در خلافکاریهايی که در جامعهی هند روی میدهند، میتوان سيمای خدايان آنها را ديد، میتوان ديد که مسلمانان خشنتر و پارسيان( زرتشتیيان) ملايمتر از ديگران هستند، يعنی ديده میشود که الله خشمگين و اهورامزدا بردبار است. اين به آن معنی هم نيست که پيروان عقيدهای کمتر يا بيشتر به تبهکاری کشانده میشوند، ولی خشمی که تبهکاران در کردارشان نشان میدهند آيينهی رفتار الاهی است که در عقيدهی آنها حکمفرماست، هرچند که خلافکاری خود يک پديدهی نسبی است.
بيشتر مردم، برای سنجش ارزش پديدههای هستی، بينش ويژهای ندارند بلکه ناخودآگاه از عقيدهای که بر انديشهی آنها حاکم شده است پيروی میکنند. اندک کسانی هم که، برای ارزشيابی پديدههای هستی، خودشان انديشه میکنند کمتر میتوانند در ساختار فکری جامعه ريشه بگذارند و خود نيز در گرداب همگانی فرو میروند.
اگر کردار مسلمانان را به ژرفی بررسی کنيم به اين پاسخ میرسيم که زشتکاریی آنها برآيند منشها و کارکردی است که محمد برای الله در قرآن میشمارد. در قرآن، برای سوختن کافران، پيوسته از جهنمی که الله مالک آن است و آتشگيرههای آن انسان و سنگريزهها هستند سخن رانده میشود. الله دگرانديشان را از مجازاتهايی میترساند که بدون قرآن به فکر هيچ شکنجهگری وارد نمیشوند. حتا الله براين پافشاری دارد که سوختن در جهنم سزای کسانی است که به جز اسلام از عقيدهی ديگری پيروی کنند. در عدل الله، تنها کردار مسلمانان را با معيارهای اسلامی میسنجند، باغی که در جویهايش عسل و شير جاريست برای مسلمانان ساخته شده است. يعنی نامسلمانان، تنها برای آنکه اسلام را نپذيرفتهاند، با هر کرداری سزاوار عذاب و شکنجه در آتش هستند. شگفتی نيست اگر مسلمانانی، خودسرانه يا به امر فقيهی، دگرانديشانی را در زير شکنجه بکشند و هرزمان در اين کردار بکوشند تا نامسلمان بيشتر آزار ببيند. میبينيم که چنين کرداری بازتاب کمرنگی از عذاب الاهی است. البته شکنجهگر توانايی آنرا ندارد که مانند الله که بر کافران پيوسته پوست تازه بپوشاند تا کافر بيشتر در آتش رنج ببرد.
درست
است
که
در
قرآن
از
الله
رحمان،
رحيم
و
غفور
هم
بسيار
سخن
رانده
میشود،
که
به
نادرستی
اين
کلمهها
را
بخشنده،
مهربان
و
با
گذشت
ترجمه
میکنند،
در
حاليکه
الله
تنها
به
مسلمانان
وعده
میدهد
که
اگر
در
راه
او
بسيار
خرج
و
جهاد
کنند
از
مجازات
آنها
میکاهد
چون
او
رحمان
و
رحيم
يا
غفور
است.
الله
با
خشم
بسيار
به
نامسلمانان
هم
گوشزد
میکند
که
او
سختگير،
پرغضب،
مکار
و
توانا
است
و
او
سرکشی
و
سرسختی
کافران
را
فراموش
نمیکند.
يکی از انگيزههايی که مسلمانان را، سادهتر از پيروان ديگر عقيدهها، به خلافکاری يا تبهکاری میکشاند همين غفور بودن و رحمان بودن الله است، در قرآن نه تنها الله وعده میدهد که سوگندهای دروغ مسلمانان را به حساب نمیآورد بلکه هر کرداری، که در اسلام هم جرم شناخته شده است، با توبه کردن و پرداخت ديه از کارنامهی مسلمانان پاک میشود. البته بايد دانست که در اسلام آنگاه کرداری را ستمکاری و درخور مجازات میشمارند که آن ستم بر مسلمانی وارد آيد درحاليکه اگر همان ستم بر کافر وارد شود حتا درخور پاداش هم است. نه تنها جهاد، يعنی کشتار نامسلمانان، از اوامری است که مسلمان اجازهی سرپيچی از آنرا ندارد بلکه دروغ گفتن، نيرنگ زدن و تجاوز به دارايی و هستی کافران برای مسلمانان عبادت به حساب میآيد. ( يادآور میشوم که سخنان من در مورد اسلام براساس آيات قرآن است هيچگونه برداشت و تفسير ويژهای به آنها افزوده نشده است).
براساس احکام اسلام نه تنها حکومت اسلامی بلکه هر مسلمان بايد برای استوار ساختن اسلام نامسلمانان را با هر دروغی که میداند فريب حتا آزار دهد حتا اگر نياز بود بکشد نبايد به راستی با کافر پيمان ببندد يعنی در اسلام پيمانی شکنی در پيوند با نامسلمانان کار ناپسندی نيست. آنچه را که کشورهای جهان در مورد اسلام نمیشناسند اين است که در احکام، کردار و عدالت اسلامی هيچگاه مسلمان با نامسلمان برابر شمرده نمیشود. چون انسان زمانی ارزش پيدا میکند که او مسلمان باشد و مسلمان کسی است که عبد و بندهی مطيع الله باشد يعنی در اسلام انسان آزاد مفهومی ندارد. به زبانی ساده، کافر حق زنده بودن ندارد، مسلمان زاهد و عابد هم در برابر الله هيچ حقی ندارد به جز اينکه به زاری و خواری میتواند چيزی را که نياز دارد گدايی کند البته همين مسلمان که در برابر الله پست و بی ارزش است ناگهان در برابر کافر ارجمندی و برتری پيدا میکند. يعنی، برخلاف کسانی که مسلمانان را نژادپرست يا ضد نژاد سامی( يهود) میپندارند، اسلام ضد هر انديشهای به جز عقيدهی اسلام است. اسلام تنها قبيله و طايفه را میشناسد و نژاد حتا کشور را به مفهوم امروز نمیشناسد وگرنه عربها و يهوديها، که برضد هم دشمنی ديرينه دارند، حتا براساس تورات و قرآن، از يک نژاد هستند. البته احکام يهودی هم به اسلام بسيار نزديک هستند با اين تفاوت که مسلمانان بايد همهی مردمان را به زور مسلمان کنند ولی يهوديها اجازه ندارند که بيگانهای را به دين يهودی راه دهند.
ديگر بنمايهای که مسلمانان را دلسخت، خشن و خشمآور کرده است اين است که در اسلام انسان با هيچ پديدهای از جهان هستی پيوندی ندارد، او تنها مخلوق الله است و بايد پيوسته پستی و عبوديت خود را بر زبان براند و در برابر الله به کردار خاکساری خود را نشان دهد. در قرآن هرگز از عشق سخنی نيست و هرگونه مهرورزی يا دوستی، به جز دوست داشتن الله گناه ناميده میشود. الله حتا رسول خود را به کشتن فرزندش امر میکند تا فرمانبرداری او را آزمايش کند. با اينکه الله خود را مالک هست و نيست میداند و به داشتن دارايی فخر میکند ولی او برای مسلمان دوستداشتن پديدههای هستی را شرک میداند و البته مجازات مشرک آتش سوزندهی جهنم است و توبهی مشرک پذيرفته نمیشود. با وجود اين مرزبندی، الله پديدههای هستی را برای تصرف کردن و مالک شدن به مسلمانان واگذار میکند و در اينجا از بندگان خود سهم و بخششی را درخواست دارد حتا وعده میدهد که پس از مرگ به آنها چندين برابر برمیگرداند. البته اين چندان مورد سخن اين نوشتار نيست، که الله هر کس را که بخواهد توانگر يا بیچاره میکند بااينکه خودش پيوسته از بندگانش درخواست بخشش دارد، ولی مهم اين است که الله پيوند انسان را با پديدههای هستی بر اساس تصرف مالک در ملک میگذارد. مالک اجازه ندارد که ملک خود را دوست بدارد، چون شرک است، بلکه مالک میتواند ملک را تصرف کند. اين است که مرد هم زن را تصرف میکند يا پدر صاحب فرزند است و همانگونه که الله صاحب بندگان است و بندگان در برابر الله حقی ندارند فرزند يا زن هم در برابر پدر يا شوهر خود حقی ندارد و از بزرگواری مرد است که نفقه آنها را میپردازد همانگونه که الله روزیی بندگان را میدهد.
(
البته
پيوند
خانوادگی
در
ايران
تا
اندازهی
براساس
فرهنگ
ايران
است
نه
بر
اساس
آيات
الاهی،
برخلاف
اسلام
میبينيم
که
در
عرفان
ايران
هر
پديدهای
تنها
در
عشق
هستی
دارد)
در
قانونهای
قصاص
که
بر
اساس
احکام
قرآن
نوشته
شدهاند
بريدن
دست
و
پای
مجرم،
سنگسار
زن
خلافکار*،
گردنزدن
کافر
يا
مرتد
و
مصادرهی
دارايی
آنها
را
عدل
الاهی
میدانند
در
اين
احکام
کشتن
فرزند
يا
زن(
اگر
مرد
به
عفيف
بودن
زن
شک
کند)
جرم
شناخته
نمیشود.
*( سنگسار کردن از آغاز اسلام تا به امروز در حکومتهای اسلامی اجرا میشود ولی اين مجازات براساس حديث است نه آيهی قرآن)
به هر روی کسانی که میتوانند، دست پای يک انسان را مانند شاخهی درختی ببرند، انسانی را که انديشهی ديگری دارد گردنبزنند، انسانی را که تا نيمتن به گور است با آزار دادن، سنگسار، بکشند چگونه بايد به جانور، درخت، گل مهر بورزند يا مهر چگونه میتواند در وجود چنين نامردمانی رخنه کند؟ البته بيشترين مسلمانان خود چنين کارکردی را ندارند ولی بينش همهی مسلمانان تا آن اندازه از اسلامزدگی آلوده شده است که نمیتوانند به زشتی اين کارها، که در قرآن از سوی الله امر شده است، انديشه کنند. کسی که نتواند زشتی ستمکاری را بشناسد در نهادش ستمکاری حاکم است حتا اگر خود دست به ستم کردن دراز نکرده باشد.
هر ايرانی که اندکی از اسلام کناره گرفته باشد تاب شنيدن تبهکاریهايی که امروز از سوی مسلمانان ايران نمايان میشوند ندارد. کشتن و آزار دادن فرزند، همسر، دوست يا خويشان کم و بيش در ميان بيشتر لايههای اجتماع ايران ديده میشود ولی ميزان خشونت و دلسختی که در اين گونه تبهکاریها به کار میروند بستگی به اندازهی ايمان آن تبهکار به اسلام دارد. اگر به ستون حوادث روزنامههای ايران بنگريد میتوانيد اين نسبت را به روشنی ببينيد. البته نياز به پول هم بخشی از بنمايههای اين جنايتها به شمار میآيد ولی هرچند مردمی کمتوانتر هستند ايمان و پافشاری آنها به اسلام بيشتر است. در برگهای گوناگون روزنامهها خشونت شهروندهای افغانی، در کشتن انسان و پيوند سخت آنها به اسلام، بيشتر از شهروندان ديگر به چشم میخورد. اين به آن معنی نيست که افغانیها بيشتر از ايرانیها جنايت میکنند بلکه به آن معنی است که آنها بيشتر ايرانيان به اسلام ايمان دارند.
اگر به ژرفی به رشد درخواست کنندگان برای گرفتن پروانهی مسافرت به مکه و شهرهای مقدس شيعه و رشد شمار زيارت کنندگان گورهای پردرآمدی که در ايران درست شدهاند بنگريم به اين نتيجه ميرسيم که به همين نسبت هم خلافکاری، تبهکاری، ستمورزی، انسانستيزی و جنايت در ايران رشد کرده است. در عقيدهای که دوستداشتن جرم است، و هميشه دربهای توبه برای گناهکاران باز است، و گورهای هزارساله گردانندگان شفا و شفاعت هستند، و با ريختن چند دانه اشک هر جنايتی بخشيده میشود، و کشتن و آزار نامسلمان وظيفه شرعی و شايستهی پاداش است پس گناه هم بخش بزرگی از زندگی آن مردم خواهد بود. گرجه در اسلام انسان از زادروز خود گنهکار است و بايد به زاری از الله روزی بخواهد و پيوسته شکرگزار باشد ولی مسلمان تبهکار و جنايت کردار اين زاری و خواری را با دل و جان انجام میدهد و با اين کار وجدان خود را آرام میسازد.
برخی
از
کسانی
که
مردم
را
با
چماق
تارومار
يا
دوستان
و
خويشان
و
همميهننان
خود
را
روانهی
زندان
میکنند،
در
انجام
مردم
ستيزی
خود،
اندکی
شرمسار
میشوند.
اين
کسان
هراندازه
هم
که
به
اسلام
ايمان
داشته
باشند
نمیتوانند
ستمکاریهای
خود
را
بر
همگان
آشگار
سازند
و
از
کردارهای
زشت
خود
کمی
رنج
میبرند.
اين
است
که
اينگونه
بدکردارها
هم
بيشتر
از
ديگر
گناهکاران
در
سينهزنی،
زنجيرزنی
و
خودآزاریهای
ديگر
ديده
میشوند.
مسلمان خود را مخلوق الله میداند هيچ کرداری حتا انديشهی او بر الله پوشيده نمیماند، او هرگز از پس خواستههای الله برنمیآيد چون سرشت انسان با خودپرستی الله در تضاد است، اين است که همهی مسلمانان خود را گناهکار میدانند و بايد با از راههای گوناگونی جرم گناهان خود را در زندگی بپردازند تا در مردن خوشبخت شوند. خرد مسلمان کارآيی ندارد، چون او خرد خود را به ايمانش واگذار کرده است، از اين روی مسلمان کردار و رفتار خود را با معيارهای اسلام میسنجد، او پديدهای را از بينش خود بد يا خوب نمیداند، به مسلمان زمان داده میشود که از کارهای خلاف خود تا پيش از مرگ توبه کند و ديه آنها را بپردازد تا در جنت به شير و عسل برسد.
انسانی با سرشت خود بيگانه است، با هيچ پديدهای به جز الله پيوندی ندارد، مجبور به اطاعت و عبادت خالق خود است او به هيچ پديدهای هم نمیتواند مهر بورزد چون اجازهی اين کار را ندارد. حتا به ارادهی الله است که مادری به کودکش دلبستگی پيدا میکند با اينکه ميليونها سال پيش از پيدايش الله پستانداران بچههای خود را پرورش میدادهاند. اين چنين انسانی آزار دادن و خشونت را از خالق خود ياد میگيرد از خالقی که خشم و غضب را توانايی خود میداند. اين انسان مهرورزی را نمیشناسد ولی خدعه، تقيه، خشم و جهاد را خوب ياد میگيرد.
خشونت
در
پيروان
مسيحی
هم
ديده
میشود
چون
خدايی
که
در
ذهن
مسيحیيان
پرورش
يافته
برای
همهی
مسيحیيان
يکسان
نيست
بلکه
برای
برخی
از
آنها
مانند
يهوه
و
الله
خشمگين
و
سختگير
است.
البته
کليسا
نسبت
به
نيازهای
خود
گاهی
از
پدرآسمانی،
که
مهربان
است،
و
گاهی
از
يهوه،
که
غضبناک
است،
بهره
گيری
میکند.
در مورد اين بررسی بايد اشاره کنم که خشم، خلافکاری يا تبهکاری در هر جامعه از پديدههای گوناگونی سرچشمه دارند و هرگز نمودار يک پديدهی ويژهای نيستند. بديهی است که يکی از پايههای تبهکاری بر ناتوانی اقتصادی در اجتماع بنياد دارد( اگر نديده بگيريم که پولدارترين آخوند ايران جنايتکارترين کس است) ولی خشونت و سنگدلی در کردار تبهکاران ايران بازتاب خشمی است که پيوسته از سوی الله بر آنها وارد میشود.
درست است که همهی حکمرانان زورمند جهان در راه رسيدن به آرمانهای خود بر مردمانی ستم میکنند ولی ستم کردن بر مردمی آرمان آنها نيست و اين تفاوت خلافت الله با فرمانروايان ديگر است که در اسلام آزار کردن و رنج دادن کافر بخشی از آرمان مسلمانان است. مهربانی يا بیمهری مردم به فرهنگ آنها پيوند دارد نه به قانونهای اساسی آنها. همانگونه که مهماننوازی ايرانيان ريشهی چند هزار ساله دارد، از اين نهاد است که آنها هر بيگانهی نامسلمانی را با خوشرويی پذيرايی میکنند، با وجود آنکه الله بارها به مسلمانان سفارش میکند با کسی که اسلام نياورده است دوستی نکنيد.
در بينشی که انسان يا هر جاندار ديگری تنها در مهرورزی آفريننده میشود، يعنی زندگی رشتهای است که در پيآيند نياز به دوستداشتن پديدار میشود و پرورش میيابد، انسان از هستی و در هستی يکديگر آميخته شده است. خشم در چنين کسی بر ضد نامهربانی کارآيی دارد، شايد بتوان، نشانههای اين بينش را در غزلهای عرفانی يافت و زندگی و آفرينش را در مهرورزيدن شناخت. از شوربختی ايرانيان، بيشتر عارفها، به اميد اينکه از خشم اسلام بکاهند، کوشيدهاند که بينش مهرورزی را به اسلام پيوند بزنند، با اين کردار دروغ، دزد را در پوشش نگهبان بر ايرانيان گماشتهاند، در حاليکه آنها میدانستند که حتا مفهوم عشق در قرآن به کار برده نمیشود. روشن است عقيدهای که بر گسترش ترس در مردمان استوار باشد نمیتواند عشق را به درون آن وارد کرد.
بهتر
است
که
انديشمندان
زشتیهای
عقيدههای
را
آشگار
سازند
نه
اينکه
با
زيبايیهای
انديشهی
خود
زشتیها
آنها
را
بپوشانند.
چون
سرشت
و
انگيزه
انسان
است
که
او
به
سوی
زيبايی
کشيده
و
از
زشتی
گريزان
میشود.
شراب خوب فرآردهی تاک، زمين، باران، آفتاب و پرورش درست در کوزهای خوب است و آن افشره که سرکه شده است در هيچ کوزهای به شراب تبديل نمیشود ولی کوزه را آلوده میکند.
مردو
آناهيد
دريافت
بازتاب
از
ديدگاه
خوانند
گان:
MarduAnahid@yahoo.de