بیاد
زنده یاد صوفی
عبدالرشید
بهارستانی
(
سرار)
تهیه
ازآبادی
بیاری مهندس
ضیا بهاری
اندوهنامه
به مناسبت درگذشت صوفی عبدالرشید سرار
یکی
ازپایه
گذاران جنبش
ضیاییان در
بدخشان
20
میزان (
مهرماه ) 1386
خورشیدی
برابربا 12
اکتـــوبر 2007 میلادی
بسم
تعالی
مانی که چه؟ در جهان سرگردانی وین عمر دوباره سرمکن گردانی
سرکن
همه خاطرات
خود اما لیک
آزار
چه میکشی! چه بر
گردانی

1304
– 1386 هش
صوفی
عبدالرشید
بهارستانی
ماههای پیش
ازمرگ
هنگام
خوانش کتاب دربستر
پیرسالی
دیروز
( پنجشنبه ) روز
پایانی
رمضان، روز
آخرین نفسهای
بازمانده در رمق
واپسین زنده
یاد صوفی
عبدالرشید،
شاعر،
فرهنگدوست، دانا
و یکی
ازآگاهان نسل
یادگاردوران
درگذشتگان بدخشان
زمین بود.
اوکه ازدامن
خانواده
بزرگی درآن
دیار برخاسته
بود، نمونه و
نماد فرزانگی
وفراست،
نیکرویی
وتربیت ومیهن
دوستی وانسانیت
بود. نبود اوکاهش
عظیمی خواهد
بود، دروسعت
فرهنگ بدخشان
و فقدان اورنج
نسل ماست.
اوازشماربزرگان
بدخشان درردیف،
درگذشتگان و
مرحومانی چون:
محمد هاشم
واسوخت، صوفی
قربان محمد،
سودا، وکیل شمس
الدین یفتلی،
عبدالروف
ضیازاده
بهارستانی،
وکیل سید احمد
دهقان، واصل
جان جرمی، سید
عبدالله،
ضمنی، وکیل صابر،
حاجی بیک
چنگیزی، حاجی
حافظ جان،
حاجی آصف جان،
حاج محمد نبی
واصف، ایشان
نجمدالدین
خان، پیرسید
جان، مخدوم
عصمت الله
خان، و ...
قراردارد.
صوفی
عبدالرشید
سرار رفت!
او که
یکی از نخستین
پایه گذاران دارو
شناسی
وداروخانه
داری دربدخشا
نزمین بود،
بخشی
ازسرمایه ی
آگاهی ومردم
پروری آن دیارنیز
بود. دانایی
وکار آیی او
دراین زمینه
برای هیچ
بدخشانی
ومنسوب آن
سامان پنهان
نیست، اوازسالهای
دیر و
دورسرگرم
اجرای سودمند
وکارآمد تخصص
خویش (
داروسازی ) درخدمت
اجتماعی برای
مردم سرگردان
بدخشان بود.
صوفی
عبدالرشید
سراررفت،
مگرآنانی که
اورا دیده
بودند
ومیشناختند،
بی گمان بخشی
ازخاطرات خوش
ونیک خویش را
نیز ازدست
دادند. مرگ
ودرگذشت
انسان، تنها سوگمایه
ی بستگان
نمیشود، بلکه
هرآشنا و
دوست، هریاروهمگزاروهرهمزمان
وهمگذرچیزی
راازکل داشته
ی ذهنی خویش
ازدست میدهد.
اینست که همه
ی ما ( آشنا یان
آن زنده یاد )
درسوگ وتلخباوری
مرگ اوهمچنان
تهیگاه ذهن
خویش را می
کاویم تا مگرلحظه
لحظه ی یاد و
داد او درما
زنده شود و
پیش ازانی که
فراموش گردد؛
خویشرا
دردرگذشت
اوتکرارکنیم.
خبربهت
آوری است، اما
باورکردنی
نیزهست. سرانجام
صوفی بزرگوار(
عبدالرشید
بهارستانی )
همه دوستان
ویاران و
بستگان نسبی
خویش را گذاشت
وراه نهایت را
درپیش رو
نهاد. مرگ
بهروضعی پایان
کاراست، اما
تلخناکی و رنج
فقدان آشنایی
چون او برای
همه ی ما و
بستگان تباری
او درد ناک
است. روان آن
نیکو مرد زحمت
پذیرو محنت کش
اهالی بدخشان
دراجرای خدمت
برای سلامتی
مردم همیشه
شاد باد.
من
ازنام خویش
وهمه دوستان
دورونزدیکم،
مراتب تسلیت
وغمشریکی
خویش را برای
درگذشت آن مرد
فرهیخته و
دانش پرور، کاردان
وآگاه
وخدمتگزاربا
صفای مردم، به
پیشگاه
بازماندگان،
برادران،
خواهران،
فرزندان،
فرزند
زادگان،
دوستان و
آشنایان
واطرافیان
نسبی و سببی
ایشان
احترامانه
ابرازمیدارم.
بی هیچ گمانی
درد وغم شما
درنبود صوفی
بزرگواراندوه
مشترک همه ی
ماست.
جناب
دکتراحمد قلی
ضیازاده
برادر!
جناب
مهندس
عبدالحمید
ضیا
بهارستانی
فرزند!
خانم
دکترهاجره
ضیا
بهارستانی
فرزند!
خانم
آزاده ضیا
بهارستانی
فرزند!
خانم
فوزیه ضیا
بهارستانی
فرزند!
آقای
رامین فرارون
بهارستانی
فرزند!
جناب
استاد
عطاباری ضیا
بهارستانی
برادر زاده!
جناب
دکترغلام
رسول درویش
خواهر زاده!
جناب
سرمیثاق ضیا
بهارستانی
برادر زاده!
جناب
مهندس ضیا
بهاری برادر
زاده!
جناب
محمدصادق
چنگیزی خواهر
زاده!
داکترحیات
الله حیات
خواهرزاده!
داکتراحمد
ضیا هامون
برادرزاده!
داکتربیژن
ضیا زاده
برادر زاده!
جناب
استاد غلام
قادربهارستانی
خواهر زاده!
آقای
آذربرزین
بهارستانی
نوه!
آقای
هومان
بهارستانی
نوه!
خانم
دکتر نفیسه
قانع
بهارستانی
همسرپسر!
آقای
اوستا درویش
نوه!
وهمینگونه بستگان و خویشاوندان درجات دیگر!
ازسربزرگواری
و پاس آشنایی
با توجه
با
این بیان مارا
دراین غم پیش
آمده شریک
بدانید و
واجازه
بدهید، درگذشت
آن مرد را به
محضر شما
تسلیت عرض کنم
وازبارگاه
پروردگارعالم
برای مرحوم
فردوس برین و
برای
بازماندگان
عالیجاه
ایشان؛ نخست صبرجمیل
وآنگاه دوام
عمروبهروزی
روزگارتمنا
کنم. خدایش
بیامرزاد، آن
مرد نیک راه و
نیک سرشت راکه
ما نیزنمک
خورده
وپرورده دست
اوهستیم.
شناخت
کوتاهی
ازمرحوم صوفی
عبدالرشید بهارستانی:

1304
– 1386 هش
عبدالرشید
فرزند محمدضیا
بهارستانی
حاکم
پامیروسرحدات
بدخشان، نوه شیرعلیخان سمرقندی
وازبزرگ
زادگان وبا
شندگان کهن
دیاربدخشان است.
او درسال 1304
خورشیدی
درفیض آباد
شهری که میریاربیگ ولی (
1120خورشیدی )
آنرا بنا کرده
است دیده به
جها ن گشود.
درسال 1313 وارد
دوره آموزش
ابتدایی شد.
درسال 1318
هش به
آموزشگاه
نظامی ( مکتب
حربیه کابل )
راه یافت
وازهمانجا
صنعت
داروسازی را
آموزش دید.
عبدالرشید
جوان پس از
پایان دوره
آموزش صنعت
داروسازی، ده
سال تمام
دردستگاه
نظامیه ( وزارت
دفاع وقت )
بکاربهداشتی
و داروسازی
اشتغال داشت.
فراموش نکنیم
که ایشان پنج
برادربودند،
برادرانش عبارتند
از: عبدالروف
ضیازاده،
عبدالغنی
خان، محمود قلی
و داکتراحمد
قلی،
برادربزرگترش
( مرحوم عبدالروف
ضیا زاده) نیزدراین
آموزشها و
آموزشگاه
داروسازی همراه
وهمگامش بود.
پیشینیان
خانواده
عبدالرشید
درهمان آغاز
دوران پس
ازپایان
حکومتهای میران
وپادشاهان
بدخشان، که

امیرعبدالرحمن جای
آنهارا گرفت،
با نظام
وفرهنگ
حکومتگری آشنا
بودند وبا
اداره
امورحشرونشرداشتند.
این
خانواده
ازپایه
گذاران
کتابخانه
عمومی بدخشان
ونیزجزوچند
خانواده یی
هستند که
درمعارف وآگاهی
مردم سهم
سزاواری
داشته اند.
برادران صوفی
عبدالرشید
درتحولات
اجتماعی
بدخشان نقش وسهم
نیکی ایفا
کردند،
حضورفعال
شخصیتهای این
خانواده
درفرهنگ
شهرباوری ومدنیت
دوران پیش
ازامروزوهم
نقش جوانان
درس آموخته آن
همین
امروزبصورت
آفتابی محسوس
وملموس است.
این خانواده
درزمینه های
دانش وتجربه
تقریبا درهمه
ستون وسطوح
اشراف دارند
واز آموزشکده
های پایه، تا
دانشگاه
درکرسی معلم و
استاد، مهندس
ودکتروکاردار
وکاردان فعالیت
میکنند.
قابل
توجه است که،
نخستین زن
پزشک ( دکتورهاجره
بهارستانی )
دربدخشا ن
ازاین
خانواده است.
نخستین
داروخانه ( حکیم
درملتون )
دردهه چهل
خورشیدی
توسط
مرحوم
عبدالروف ضیا
زاده
برادربزرگ
صوفی و بدست
این خانواده
ساخته شد.
نخستین گروه
داروسازی و
داروشناسی
ازاین
خانواده
بیرون آمد.
نخستین نهضت
روشنگری و روشنفکری
که بیشتر به
تأسی از نهضت
فرهنگی – ملی
جوانان بخارا
بود، توسط
همین برادران
و برخی
شخصیتهای
آزادی دوست
دیگر، تحت نام
( هواخواهان
میهن ) یا همان
گروه تجدد
خواهان که
بیشتر ضیاییان
یاد میشدند،
درسال 1330 خورشیدی
پایه گذاری
شد. یکی از
چهره های موسس
ومهم این نهضت
مرحوم
عبدالروف ضیا
زاده بود.
متأسفانه
یکی ازنخستین
زنان شهید ( همسرمرحوم
عبدالروف ضیا
زاده ) و
مادرچندین
جوان آگاه و
با کمال ( استاد
عطاباری
بهارستانی،
آقای سرمیثاق
بهارستانی،
آقای ضیا
بهاری و...! ) بود
که درحوادث 1358
وپس ا زآن با
آخرین دخترو پسرنوجوانش
ا سیروهر سه
تن بد ست دشمنان
مردم بشها دت
رسید؛ ازهمین
خانواده بود.
این مادرشهید
همان همسرمرحوم
عبدالروف ضیازاده
بودکه، درهنگام
ریاست ا وبه
شهرداری
بدخشان وپس از
تشکیل نهضت
ضیاییان
بدخشان، دریک
عملکرد مشترک
با ده تن از
زنا ن دیگرشهرفیض
آباد به
مناسبت روزاستقلال
ویاد بود شاه
امان الله خان
و شاه
محمدولیخان
بدخشی با
روسری مختصر
وبا ترک چادر( بقری
هندی ) حضور
روبرهنه ی
خویش درمجالس
را رواج داد وهمینگونه
برخی مسایل
دیگرنیزبا
مشا رکت این
خانواده
ظهوریافته
است.
عبدالروف
ضیازاده
وبرادران
یکجا با مرحوم
حکیم بای فیض
آبادی،
سالهای قبل از
1340 نخستین داروخانه
را درشهرکوچک
فیض آباد
ساختند. این
اقدام مسلماً
بدان علت بوده
است که ایشان
بفرهنگ
بهداشت
واحتیاج به
دارو
وداروسازی
دربدخشان
منزوی، که
ازدوردست
ترین نقاط وازمحروم
ترین نواحی
مملکت بود
واست؛ آشنا و
آگاه بودند.
مسلماً نقش
مرحوم حکیم
بای نیز بعنوان
یکی
ازمهمترین مردان
دولتمند و یک
بازرگان
بدخشان دراین
اقدام به این
انگیزه ها (
موقف تخصصی
وعلمی
خانواده
عبدالروف و
صوفی
عبدالرشید )
بی رابطه
نبوده است.
با
این پیمان که
من دراینده
نزدیک با
مشارکت آقای
مهندس ضیا
بهاری عضو خانواده
مرحوم صوفی
بزرگوار، به
نشریک یادداشت
کامل درباب
شناسنامه
وزیست نامه
بزرگان این
خانواده
خواهیم
پرداخت؛ از
درازکردن سخن
کوته میشوم و
برای حسن
پایان دراین
یادداشت کوتاه چند غزل
خوش ساختی از
صوفی مرحوم را
به جهت شناخت
طبع و تولای
آن مرحوم درفعالیتهای
فرهنگی- ادبی
اش بخدمت می
آورم:
شعرها را
ازسایت سیمای
شهر وند برداشته
ام، ازسردبیر
سیمای شهر وند
جناب آقای
دهزاد پیشا پیش
سپاسگزارم.
بالا
بلند شوخ
بالا بلند
شوخ چون از تن
قبا کشد
گل
روی چهره
پردهٌ شرم و
حيا کشد
هر
دم ز راه عشوه
و آيين دلبری
اندوه
و درد و غم ز دل
آن دلربا کشد
با
خنده های مست
و نگا های می
پرست
سودای
زلف خود ز
سويدای ما کشد
برچشم
سرمه، غازه به
چهره حنا به
کف
آيا
چه فتنه باز
دراين ماجرا
کشد
گرشانه
را به زلف
سمنبوی مشک فا
م
درلحظه
ی وزيدن
باد صبا کشد
ناگه
غزال چين به
زمين می نهد
جبين
يعنی
به مشک خويش
خطوط خطا کشد
شمشاد
مدح قامت سروش
کند به باغ
گل هم
بياد گلشن
رويش نوا کشد
عمريست
انتظار
بماندم به
درگهش
شايد
ذکات حسن؛ من
بينوا کشد
يابد
هر آنکه لذت
آن لعل جانفزا
کی
رنج خضر و منت
آب بقا کشد
صوفی
بياد گوشهٌ
محراب ابروان
پيوسته
ورد خويش به
دست دعا کشد
نوروز
روز
نوروز است سرو
گلعذار من
کجاست
در
چمن ياران همه
جمعند يار من
کجاست
رفته
مردم هر يکی
امروز در دشت
و دمن
آهوی
صيد افگن مردم
شکار من کجاست
نيست
يک ساعت قرار
اين جان بی
آرام را
خم
شدم از بار
غمها غمگسار
من کجاست
همچو
مجنون در دل صحرا
بود مسکن مرا
مانده
ام در دشت
غربت شهسوار
من کجاست
گلشن
اميد من پژمرد
و روزم شد سيه
طعمه
باد خزان گشتم
بهار من کجاست
نگهت
گل
نگهت
گل می دهد زلف
پريشانش هنوز
بشکند
بازار سنبل
موی پيچانش
هنوز
ظلم
ها بر عاشقش
از تيغ ابرو
می کند
می
برد دل را دو
چشم مست فتانش
هنوز
فرق
دارد دلبر ما
از همه سيمين
تنان
صد
شکر ريزد ز
لعل شکر
افشانش هنوز
همتی
بايد که يابی
فيض ها از
مقدمش
ور
نه خونها می
چکد از تير
مژگانش هنوز
جلوه
ها دارد به
پيشم همچو
آهوی ختن
مشک
تر بيزد کمند
عطر افشانش
هنوز
از
غرور آن بت
زيبا بسی
ترسيده ام می
چکد خون دلم
از نوک پيکانش
هنوز
ديد او را صوفی ما تا ميان گلستان گفت جان تازه بخشد لعل خندانش هنوز
عيد
عيـد
آمد ای
عزيـزان زار و
نالانم
هنوز
دردمنـد
عشقـم و
محتـاج
درمـانم هنوز
هست عيدی ها
ز لعل يار
شيرين بوسه ها
مـن کـه
محروم همان
لبهای خندانم
هنوز
بر
امـيد وصـل آن
محـبوبه ناز
آفـرين
سالـها
شد سـاکن ملـک
بدخشـانم
هنوز
کـی
شـود درمـان
دردم نرگس
بيمار او
ای
عزيزان
والـهٌ آن
چشـم فتـانم هنوز
تا
که داده کاکل
مشکين خود را
پيچ و تاب
چـون
خـم زلـفان
پيچانش
پريشانم هنوز
می
تـپم در خاک و
خون ای دلبر
بيداد گر خوب
بـنگر بسـمل
آن تـير
مژگانم هنوز
تا
کـه بـرده آن
پريرو از بر
من قلب زار
بيـدل و
سر گشته و
مسکين و
حيرانم هنوز
قامـت
چون سرو نازش
صد قيامت می
کند
از
خـرام او به
مثـل مـار
پيـچانم هنوز
رفـت
اسـکندر ز دنـيا
و نديد
آب حيات
از
لبـش
جويـندهٌ آن
آب حـيوانم هـنوز
گر
چه گـويد
صوفی
ما عيد را
تبريک او عيـدی
ما را نداده
لـعـل
جانـانم
هـنوز
درد
فراق
آنکه
از هـر دو
جـهان عشق
گزيدست منم
آنـکه
دل داده، غـم
و درد خريـدست
منم
آنکه
بر ياد رخت
روز و شب از
درد فراق
بر
اميـد تـو غـم
و نـاله
کشيدسـت منم
آنـکه
شـاد است ز
قربان شدن
عاشق خود
آنکه
بسـمل شـده در
خـاک تپيده ست
منم
آنـکه
هـر دم به کفش
تيغ جفا هست
تويی
آنـکه
از کوی وفـا
پا
نـکشيدســت
منم
آنـکه
پروانـه صفت
سوخته از شمع
رخت
بـال
و پـر سـوخـته
آهی نکشيدست
منم
آنـکه
شـاد از تپش
قلب حزين است
تويی
آنـکه
بـويی ز
وفـايت نه
شـميدست منم
آنکه
در خاک درت
خفته شب و روز
ز غم
از
هـمه مـردم
دنـيا
ببريـدســـت
منم
ز
مـی عشـق تو
سر مست شده
جان سرار
آنـکـه
کنـج در
مـيخـانه گزيدست
منم
بـرق
حسـن
پـای
را عـزم
دويـدن به سـر
کوی تو بود
عشـق
را ميـل
تپيـدن بـه
تکـاپوی تو
بود
چشـم
بيننده فـرو
مـاند ز
نظـاره حســن
گـوش
را لـذت از آن
لعـل سخنگوی
تو بود
فـکر
آزاد به اطـراف
تو ميـخواست
طواف عقـل
را ديـد کـه
پيوسته به هر
موی تو بود
جسـم
زيـر قـدم
نـاز تو
گـرديد
غبــار
روح
مشتاق به
محـراب دو
ابـروی تـو
بود
فهـم
از راه بصـيرت
طـلب رنگ تو
داشت ذهـن
هـا تـازه به
فـکر هوس بوی
تو بود
درد
مـهجوری مـن،
بيـخودی و تاب
و تبم
بـرق
حسـن تو و
خـوف رم آهـوی
تو بود
کـلک
استـاد ازل
چـونـکه الف
را بنوشت
خـط
سـر مشـق در
آنـا قد دلجوی
تو بود
چـونـکه
از کـتم عـدم
نـور تو آمد
بوجود
در
همـه کـون و
مکان شعشعه
روی تو بود
راه
جسـتم به سَـر
مـنزل مقصـود
ولــی
شـش
جهـت از همه
جا راهنما سوی
تو بود
اين سرار است که با دست ادب در هـمه عمر رو به محـراب دعـا داشت، ثنا گوی تو بو
از
اندیشه های
صوفیفقید
عبدالرشید سرار
( بهارستانی )
ومن الله
توفیق
بیژنپور
آ.آبادی